تبليغاتX
نوشته هایی از بن بست یک ذهن
نانوا هم جوش شیرین می زند ، بیچاره فرهاد !
وبلاگ جدید

http://caro.blogfa.com

کارو  ۳/مهر/۸۷

+ :.: سوم مهر 1387   :.: : | به قلم ک.ا.ر.و  

هی ماه

ماه

ماه

دارم از اینجا می روم

چند سالی بر روی کاغذهای عریان دفتری صد برگ

و الان یک سال و اندی اینجا ، در این مأمن مجازی

نوشتیم و نوشتیم و نوشتیم

اما امشب دیگر زمان رفتن است

چمدانم را بسته ام

برایم سخت است که دوباره دارم از جایی که خاطره دارم می روم

می دانم که سالهای بعد که در راه است گاهی این دوباره ها اذیتم می کنند

اما خوب چاره ای نیست

من و تو

هی ماه دلگیر

شب های بسیار بیدار ماندیم و نوشتیم

اما اکنون زمان رفتن فرا رسیده

و زمان دل کندن ؛

هی ماه

چیزهای عزیزی اینجا جا گذاشته ام

مراقبشان باش

بعضیشان را با خون دل پرورده ام

..

یادش بخیر

همه آن شبهایی که این وبلاگ را نوشتم

همیشه از رفتن دلم می گیرد

این بار هم مستثنا نیست

دلم گرفته

.. 

دیگر در این وبلاگ نمی نویسم

همه رفیقان عزیزی که برایم نوشتند و نوشتند ممنونشان هستم

و از رفیق ناشناس ..

التماس دعا و خدانگهدار ..

                                                                ک.ا.ر.و     مرداد ۸۷

 

+ :.: سی ام مرداد 1387   :.: : | به قلم ک.ا.ر.و   | 

منطق - با صدای گرفته اش - در دلم آواز سر می دهد :

- اینک زمان رفتن است .

..

از پی این همه سال

سخت است

اما

خداحافظ خانم

برای همیشه

 

+ :.: دوازدهم مرداد 1387   :.: : | به قلم ک.ا.ر.و   | 

چشم من !

از چشمش افتادیم .

از دو سال پیش ، و شاید از پیش تر !

 

این روزها دلم خیلی برایش تنگ می شود .

 

آخرین باری که او را دیدیم یادت هست ؟

..

همان روز بود که فشارم افتاد .

 

دقیقاْ نمی دانم چند وقت پیش بود

اما انگار همیشه همین دیروز بوده !

دانشگاه علم و صنعت ، روبروی کتابخانه دانشکده معماری .

 

من داشتم مسیر فراموشیش را می رفتم .

من او را ندیده بودم . و سرم پایین بود .

 

همان روز بود که گفت :

- سلام .

و صدایش آسمانی بود و مقدس بود .

صدایش از جنس هیچ صدایی نبود .

هنوز پاک بود .

هنوز به دل می نشست .

 

و من و تو که مات مانده بودیم گفتیم :

- سلام .

 

و الان مدتهاست که می گویم :

- سلام خانم !

 

سلام های بی جواب .

پشت هم .

عیبی ندارد . من ناراحت نمی شوم .

دیگر به این سلام ها عادت کرده ام .

هر چند همیشه دوست داشتم که به جوابهایش هم عادت بکنم .

اما نشد .

 

چشم من !

تو و چشمهای قشنگ او آن روز آخرین باری بود که در هم خیره ماندید .

و تو به سیاهی رفتی و او رفت پی زندگیش .

آن روز برای آخرین بار از کنارش رد شدیم .

حتی گلایه هم نکردیم .

 

ما مسیر فراموشیش را هنوز و همیشه می رویم تا شاید او خوشبخت باشد ..

 

--------------------------------------------------------------------

پ.ن : نمی دانم چرا ، اما این روزها دلم خیلی برایش تنگ می شود .

 

+ :.: بیست و هشتم تیر 1387   :.: : | به قلم ک.ا.ر.و   | 

سلام قلب من

 

يکسال را در اين مأمن مجازي صرف انديشيدن و نوشتن کرديم .

ابتدای تابستان پارسال تا ابتدای تابستانی که در آنیم .

نوشته هايمان يکساله شدند .

 

این همه مدت به تو تکيه ميدادم و مي نوشتيم تا شايد تسلي تمام روزها و شبهاي رفته در هيچمان باشد .

اما بين خودمان بماند ، حالم بدتر از پارسال است ..

 

يکسال تمام ، يکسال ، شب ها و روزها ، باهم نوشتيم و نوشتيم .

به دل نگير اما چند وقتي مي شود که ديگر آن اعتمادي که بينمان بود را گم کرده ام .

 

همواره نوشتيم :

" سلام خانم "

به اين اميد که يک شب جرأتم بگيرد و بعد از اين همه وقت که از رفتن سختش مي گذرد بنويسم :

" خدا نگهدارت باشد خانم ، اين آخرين نوشته ام براي تو بود "

 

قلب من ، ميدانم اينها را اينجا هم که مينويسم ميلرزي ؛

اما به خدا من به اين چيزها هم فکر مي کنم .

يعني ديگر وقت آن شده که به اتمام فکر کردن به او فکر کنيم .

 

من نهايت اين به اصطلاح گفتمان هاي يک طرفه را مي دانم و در يک کلمه برايت مي گويم :

" هيچ ! "

 

به خدا اينهايي که براي او مي نويسيم ارزشش - برای غیر از من و تو - کمتر از هيچ است .

 

قلب من ، خودت هم مي داني اگر غير ممکن را ممکن کنيم که روزي اينها را که برايش نوشته ايم بخواند ، تنها خواهد گفت :

" ملال آور است "

و ديگر هيچ .

 

چند شب ديگر بايد خواب از ديدگان من و تو برود تا اين را بياموزي که براي ما همه چيز امکان پذير نيست ؟

 

پيکر جسمانيم را مي بيني ؟

 

به خاطر آن چهره با آن خطوط سحر گونه اش ، به خاطر موسيقي کلام او ، نه به خاطر داشتنش که به خاطر بودن او در خیال ما و بودن ما در خیال او ؛

 

آري قلب من ، به خاطر تمام زيبايي خداگونه اش – شاید تنها برای من و تو - در هم شکستيم اما دريغ از آن همه روزهای بیهوده رفته ..

 

در روياهايم " ون گوگ " را ديدم با آن همه رنگ و نور در نقاشيهايش .

اما چهره ما را بي رنگ و تاریک کشيده بود .

 

من مي ترسم .

مي ترسم در پايان فيلم زندگيمان مرگ به گونه اي غم انگيز فرا برسد .

 

من مي ترسم چند شب ديگر به از کف دادن همه چیزمان نمانده باشد .

..

من می ترسم ..

 

+ :.: هفتم تیر 1387   :.: : | به قلم ک.ا.ر.و   | 

علی آقا خبّاز ، کفاش دانشگامون مرد .

چند ساعت پیش یکی از بچه ها بهم خبر داد .

حالم بدجور گرفته .

بعد از نزدیک به چهل سال خدمت تو دانشگاه علم و صنعت تهران ، علی آقا خبّاز تو سکوت رفت و همه بچه های علم و صنعتی رو تنها گذاشت ..

یادت گرامی خبّاز .

بچه های علم و صنعتی همیشه دوستت داشتن و دارن ..

+ :.: پنجم تیر 1387   :.: : | به قلم ک.ا.ر.و   | 

من گاهی فکر می کنم !

که مردگان چقدر تنهايند ، نه ، واژۀ تنها کمشان است . بهتر است بگويم مردگان زمین چقدر بی کسند .

این حال حالت خوبی نیست و نیستم .

دستم به نوشتن نمی رود .

هفت سال و اندی می شود که من احساس خوبی ندارم .

 

گاه فکر می کنم !

آيا کسی که خود را حلق آويز کرده و رفته ، به اميد زندگانی جاوید بوده و رفته ، یا که نه ؟

لحظاتی که طناب را گره می زده است به چه فکر می کرده ؟!

تجسمش گاه می آید و می آزارد..

آيا هنوز واژه هایی چون اميد و زندگی به فرهنگ لغات کلامش مانده بوده ، یا که نه ؟

لمس طناب و گردن ؛

ضربان قلبش به چند بار در دقیقه رسید ؟

بیشتر شد به ظن عوام یا کمتر به ظن غیر .

 

گاه به خودم می گویم آیا مادری که بچه را می زاید مرتکب لطف می شود یا خطایی ؟

یکی می گفت سؤال از جنس زمان است ، موردی که آینده پاسخ خواهد داد !

 

کودکان هنگام غذا خوردن با آن بازی می کنند و لذت می برند ، اما همچنان که بزرگتر می شوند و می فهمند برای غذا خوردن باید کار کنند بی اشتها می شوند .

به تجربه و معادلات این امر صادق و عینی ست .

اما با تمام بی اشتهایی - در عصر ریاضیات و معادلات صادقه - من زندگی را دوست دارم .

 

وقتی به کودکانی که با خاک و آب و آتش و غذا بازی می کنند و تنها سر و صدا را می فهمند نگاه می کنم یادم می آید که زندگی یعنی هنوز درباره خدا و انسان و غذا فکر نکردن .

 

کماکان زندگی رفتن از هیچ در پی هیچ می نماید .

 

امروز هم به سان دیروز ، همان روزهایی که می گذرند و هرگز باز نخواهند گشت .

ساعاتی دور از خدا می زییم

تنها ، بی کس

در پی یافتن ذره ای امیدواری

که نیست ، نیست

....

+ :.: بیست و نهم خرداد 1387   :.: : | به قلم ک.ا.ر.و   |